پورسینا ، بیمارستانی که نمونه اش رو در هیچ کجای دیگر جز رشت نیمتوان دید ! امروز صبح دست مادرم خیلی ناجور بریده شد طوری که من تازه امروز فهمیدم که با دیدن خون حالم بده میشه ! به قدری خون میریخت که دکتر های بیمارستان هم ترسیده بودند . حالا داستان رو گوش کنید . مادرم رو به اصرار خودش پیاده بردم تا کلینیک شبانه روزی سر محل. رفتیم داخل و بعد از چند بار که دکتر رو صدا زدم، پرستار اومد ! باز هم دکتر رو صدا زدم ( دست مادرم همچنان در حال خون ریزی شدید بود ) . بعد از اینکه صدامو بردم بالا و داد زدم، پرستار گفت دکتر دارن نماز میخونن ! دکتر که چه عرض کنم چهرش به مزدور بیشتر شبیه بود . خلاصه بعد از دیدن دست مادرم گفت برید پورسینا من نمیتونم . منم گفتم خسته نباشید زحمت کشیدید ! دم در کلینیک حالم بد شد نشستم رو جدول کنار خیابون . برادارام ماشین گرفتن و مادر رو بردن پورسینا . و حالا برسیم به شرح اتفاقات پورسینا . تو 3 ساعتی که اونجا بودم : یه اتوبوس تصادف کرده بود کل مجرو حاش رو آورده بودن اونجا ! یه 206 با یه آر دی شاخ به شاخ شده بود تو سراوان مجروحاش رو آورده بودن ! یه بچه ی سه ماهه آوردن پدرش پرتش کرده بود بالا سرشو پنکه سقفی پاره کرده بود دستشم در رفته بود ! یه پیر زن وسط راهرو بود و سرش خیلی شدید خون ریزی داشت و هی میگفت ابولفضل غریبم ( به ترکی ) هیچکی هم نبود بهش برسه ! تعداد دست و پا شکسته ها که هی لنگان لنگان از در میومدن تو رو دیگه نشمردم ! بعد از نیم ساعت که اونجا بودم یکی از بچه محل ها خیلی با عجله و مظطرب در حالی که سراسر سر و صورت و لباسش پر از خون بود اومد تو یه برانکارد برد بیرون جلوی در بیمارستان ، کنجکاو شدم و پرس و جو کردم دیدم 2 نفر سر فلکه ی گیل از 206 پیاده شدن و 2 نفر از بچه محلای ما رو با چاقو آبکش کردن ! یعنی چهار ضربه چاقو اونم نه سطحی بلکه عمیق ! خلاصه خیلی راحت تو روز روشن چاقو کشی کردن بعدش هم فرار کردن رفتن ! اینا هم حتی شماره پلاک ماشین رو بر نداشتن . یه یارو رو اونجا دیدم میگفت تو جمعه بازار سوار موتور بوده با زن و دخترش ماشین از پشت زده فرار کرده رفته و پای همسرش و دست دخترش هم شکسته بود و بستری بودن . بعد از 2 ساعت مادرم از اتاق عمل اومد بیرون با کلی خواهش التماس رفتم تو اورژانس ببینمش . نگهبان مگه راه میداد منو !؟ خلاصه رفتم دیدم تو راهروی اورژانس یه دختر و پسر خیلی با ناز و ادا اطفار تکیه دادن به دیوار ، دختره به پسره میگه یه بار دیگه شمارشو ( اون یکی دوست دختر پسره ) رو تو گوشیت ببینم شمارتو پاک میکنم دیگه هم جوابتو نمیدم ( حالا اینارو با ناز داره میگه ) یه زنه تخت بغلی مادرم خوابیده بود ورزا ( گاو نر ) زده بودش ، ناله میکرد . اون پیر زن غریب هم اون سمت تخت مادرم بود بازم ابولفظل رو صدا میزد . تا اینکه مادرم گفت برم خونه غروب بیام . اومدم خونه دیدم تماس گرفت باهام و گفت کیف کوچیکش رو که تو کیفش بود زدن . پرسیدم کجا ، کِی ؟ گفت نمیدونم تو راهرو ، اتاق عکس برداری ، یا شاید اتاق عمل ! وقتی پرسیدم مطمعنی مامان ؟ حالا چی بود توش ؟ گفت آره مطمعنم ، یه چک پول صد تومنی با یه مقدار پول خورد و کارت ملیم! جالب اینه وقتی مادرم رفت اتاق عمل من جلوی در اورژانس بودم و نگهبان چند بار به من و چند نفر دیگه گفت از جلوی در برید کنار ، دوربین میبینه از بالا به ما گیر میدن! من غروب رفتم بیمارستان و اولین کاری که کردم رفتم انتضامات و بعدش پیش رئیس بخش و داستان رو بهشون گفتم و پرسیدم کجا میتونم فیلم دوربین های بیمارستان رو ببینم ؟ پاسخ این بود که این بیمارستان اصلاً دوربین نداره ! حالا شما اسم این خراب شدرو چی میزارید ؟ اصلاً اسم ایران رو چی میذارید ؟ چیزایی که تو بیمارستان پورسینا دیدم خیلی ناراحت کننده بود . زن روستایی که نمیتونست از آبسرد کن استفاده کنه ! به جای فشار دادن دکمه ی آبسرد کن ، شیر آبش رو به زور میپیچوند !!! و زنی که گویا وضعیت بیمارش وخیم شده بود و به همین خاطر کل بیمارستان رو گذاشته بود رو سرش و به سر و صورتش چنگ میکشید ( البته کاملاً به اون زن حق میدم ولی این طوری هم به خودش آسیب میرسونه و هم سایرین رو مضطرب میکنه ) و هیچکی نیست بگه آخه اینجا بیمارستانه خانوم ! دم درش زدن بوغ ممنوع ! شما اینجا داری فریاد میکنی ؟ حالا درسته بیمارا عادت دارن به این فریاد ها ولی قرار نیست گلوتو پاره کنی . یه جوون بسیجی هم بود که هی اونجا پرسه میزد و وقتی یکی از پرستار ها که با عجله میرفت داخل اورژانش بهش برخورد ، قیافش طوری شد که انگار بهش فحش خوار و مادر دادن ! دیدم آستین پیرهنشو بو میکنه ! فکر میکنم رفت داخل دستشویی تا پیرهنشو آب بکشه . و سر آخر وقتی برای ترخیص مادرم به حساب داری رفتم ، حساب دار ازم خواست بیرون بشینم تا صدام کنه ، من هم دیدم یه خانم و یه دختر بچه قبل من اونجا هستند گفتم حتماً داره کار اونارو راه میندازه ولی وقتی از بین در ، داخل اتاق رو دیدم متوجه شدم که با همسرش مشغول جلد کردن کتاب های دخترشون هستند و دخترک هم کتاب ها رو منگنه میکنه ! به راستی ما به کجا رسیدیم ؟

No comments:
Post a Comment